شروع کردم کلی واسش حرف زدم. می بافم. می ریسم. می گم. یه موقع هایی سرش رو تکون می ده که دارم گوش می کنم و حرفتو قبول دارم. اما من هنوز مطمئن نیستم که گوش می کنه. و قبول داره البته. بیشتر دوس داره گوش کنه. گوش خوبیم هست انصافا برای من. اما معمولا چیزی برای گفتن نداره. نه... داره، نمی گه. اما نه اینکه نخواد بگه.( واسه همه هست، واسه این بیشتر. می دونی حرف هست، اما واقعا انرژی فعالسازی می خواد، بستر می خواد، یکی باید آدم رو را بندازه) مگه اینکه از چیزی شاکی باشه. اون موقع کلی واست حرف می زنه. بعد حرفامو اینجوری با مااهی کوچولو ادامه می دم که:
من: میدونی مشکل چیه؟
مااهی: چیه؟
من: ببین مرغ همسایه خیلی موقع ها واسه تو غازه و ...
یه جوری سر تکون می ده که من می فهمم خیلی قبول داره. اعتماد به نفس می گیرم.
مااهی: بعضی وقتا طاووسه اصن ( ریسه میره و سربع جدی میشه)
من: ...و آره دیگه، بدجوری همیشه مال بقیه به نظرت بهتر از مال خودته و خودتو دست کم می گیری. اعتماد به نفس نداری و به خودت مومن نیستی.
اینجا سرش رو تکون نمی ده و من می فهمم که با اعتماد به نفس با ایمانه مشکل داره. اما من ادامه میدم.
من: یعنی همیشه به نظرت... (میپره یهو وسط حرفم)
مااهی: البته اعتماد به نفسو قبول ندارما. ربطی به مرغ همسایه مون طاووسه نداره.
می دونستم که به اعتماد به نفسش اعتماد داره. و البته بیجا هم نیست. منم قبولش دارم.
من: نه، می دونی...(دارم فکر می کنم به تناقضی که بهش رسیدم تو حرفم) ببین... آره.... آره، تقریبا میشه گفت فرق می کنن. اما اشتراکای زیادی دارن. من منظورم مشترکات اعتماد به نفس داشتن و اون قضیه اس.
فک می کنه چن ثانیه تا تحلیلش کنه.
مااهی: آره خوب. اشتراکاتشو منم قبول دارم، اما توام قبول کن که دو تا بحث مجزا هستن این دو تا.
راحت می پذیرم.
من: از طرف دیگه، من هم به دلایلی که بهشون رسیدم و می دونم از کجا آب می خورن، از اون طرف افتادم و بعضی وقتا زیادی خودمو قبول دارم.
مااهی: بعضی وقتا خیلی زیادی اصن (می خنده و من بی توجهی میکنم و جوری حرفم رو ادامه می دم که انگار موقع حرف زدن من نباید مسخره بازی درآری، اما نمی دونم می دونه که جدا داره خوب کاری می کنه و منم خداییش به جا قیافه می گیرم یا نه؟!)
من: البته همونظور که گفتم من فکر کردم و دلایلش رو هم فهمیدم. اما موضوع اینه که ما جفتمون داریم بی راهه می ریم و مسیرهایی رو که برای رسیدن به موفقیت تو خیلی از قسمتهای زندگی انتخاب کردیم به این دلایل بازدهی خیلی بدی خواهند داشت. این راه تعادل نیست. اگه می شد این اخلاقای منو تو رو ترکیب کرد هم باز این ترکیب به جای منتهی شدن به یک رویه متعادل، راه اشتباه رو دو برابر می کرد.
سر تکون می داد و قبول داشت. احساس کردم می خواد حرف بزنه. دیگه نمی خواستم بترسه از حرف زدن. ترس از اینکه مبادا دل منو بشکونه یا ناراحتم کنه و خودشم پشیمون شه از قدمی که در راه اصلاح برداشته. یه جوری تو حرفام مطمئنش کرده بودم که انقدر اصلاح طلب هستم که این محافظه کاریها فقط کار رو خرابتر می کنه.
مااهی: و این باز هم برمی گرده به حرفای قبلیمون. عمل گرایی و نتیجه بینی.
همیشه می دونستم بزرگترین مشکلی که با خودش و همه چیزها و کسانی که از خودش می دونه، داره اینه. و همیشه خواستم خودشو به خودش اثبات کنم. اما هنوز نتونستم. اون نتیجه می خواد و اکثرا هم به نتایج حتی بعضی وقتا درخور توجه هم قانع نمی شه. فقط قسمتی از این قضیه تحت عنوان ایده آل گرایی قابل تقدیره. بقیه اش همونطور که گریبان مااهی رو گرفنه، بازده زندگی رو پایین میاره. ضمن اینکه انصافا این موضوع هم نقطه قوتیه که اگرچه معمولا راضی نیست از داشته ها و به دست آورده های خودش و مال بقیه رو بالاخره یه جورایی بهتر می بینه، اما این نشات گرفته از همون اعتماد به نفسیست که از به دست آورده های قبلی خودش و اطرافیاتش کسب کرده. یه جورایی توقع زیاد بجا! انتظار لذتی بزرگ که شیرینیش رو قبلا چشیده و حالا هر چیزی که اون مزه رو نمی ده که. و اینجوریه که دنبال اتفاق بزرگ و لذتهای عمیقه و خیلی وقتا اینو از من می خواد. اما نه به طریقی که موجب پیشرفت بشه. وگرنه چه انگیزه ای از این بالاتر.
من: آره، قبول دارم. ما نیاز به دیدن نتیجه و تلاش یا همون عمل داریم. تو همین راه هم هست که اگه می خوایم اشتباه نریمش، باید اون اخلاق های اشتباهمون رو کنار بگذاریم. تو برو حواست باشه انقدر تو زندگیت مال خودت رو مرغ نبینی و مال بقیه رو طاووس. من هم باید مراقب باشم که انقدر به کم راضی نشم. به وسط قانع نباشم. به ماکزیمم هم اگر نرسیدم، به هدفی که برای خودم تعیین کردم برسم. ببین اصلن موضوع اینه که آنکس که بداند که نداند، خیلی خوب است...
یه لحظه جفتمون به هم نیگا می کنیم می زنیم زیر خنده.
پ.ن: این نوشته صرفا برای راه افتادن دستهای یخ زده ماست. اگرچه بسی لذت بردیم از این نوع روایت خودمان ها.