تبليغاتX
یادداشت های مجازی

یادداشت های مجازی

ارزش عمیق هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد...

پایان عشقال...!

 

* صدای من را از خطه سرسبز عباس آباد استان مازندران می شنوید.
آدم است دیگر، گاهی وقت ها از شمال هم پستش می گیرد!


** " اگه من اونی باشم که تو می خوای من اون باشم، دیگه من من نیستم، من خودم نیستم، من یکی دیگه ام... "
مرگ خسرو شکیبایی هم از اون مرگ های تاثیرگذار بود... چقدر این روزها یاد هامون بودم... روحش شاد.


*** " ولی چشمهایم را بستم و گفتم، گفتم: خدایا من سوومان را می خواهم. خدایا اگر او نباشد من می میرم، ای الرحم الرحمین خودت می دانی، می بینی وقتی می بینمش چطوری می شوم" .


**** از بالاترین نقطه ساختمان نیمه کاره، هر بار هوس پایین پریدن می کنم. اگرچه از ارتفاع، زیاد می ترسم.
و این تمام داستان است...


***** دوس دارم داستان بنویسم. یه قصه بگم. می دونم چه جوری دوس دارم بنویسم. مثل کدوم کتابا، کدوم نویسنده ها دوس دارم بنویسم. اسمش رو هم می دونم چی می خوام بذارم. یه چیزی مثل "عشقال"...

****** " دختران شهر
    به روستا فکر می کنند
 دختران روستا
       در آرزوی شهر می میرند
  مردان کوچک
        به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
   مردان بزرگ
         در آرزوی آرامش مردان کوچک
                                                می میرند ...
   کدام پل
    در کدام جای جهان
               شکسته است
                 که هیچکس به خانه اش نمی رسد ؟ .. "

******* برای گفتن این مطلب پستی جداگانه احتیاجه، اما از آنجایی که نمی خواستم زیاد راجع بهش بنویسم و فیلم هندیش هم کنم، همین جا می گم که این وبلاگ هم با تمام نوشته های دوس داشتنی و خاطره انگیزش، به تاریخ پیوست. یعنی تمام......... خوب... همین...

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 1:34  توسط رضا  | 

تجربه

 

توصیه های یک مهندس جوان در کارگاه به من:


1- همیشه سعی کن قالتاق باشی. نه به معنای بدش. به معنای زرنگ بودن. زود کار یاد گرفتن و کار پیدا کردن.

2- تقرببا هیچی از درسایی که خوندی اینجا خیلی به دردت نمی خوره. این کارایی که میگم رو برو یاد بگیر.

3- باید سعی کنی با ریز و درشت این کارگاه ها رفیق شی. اینی که الان زنگ زد از من فیلم آنجلینا جولی دار (!) خواست می دونی کی بود؟ کارفرما. اونی که الان دفترم بود هم دیدیش که، یه کارگر ساده.

4- تو زندگیت از الان به بعد خیلی باید حواست جمع خیلی چیزا باشه. یکیش پول درآوردنه، بعدی یه زن خوب پیدا کردن. دختر خوب دیدی معطل نکن، بگیرش. خوب باشه همه چی خوب می ره جلو.

5- من الان اگه زنم نبود، یا زن خوبی نبود، خیلی چیزا نداشتم. تو شرایط سخت زندگیمون، شده بود سالی یه مانتو بخره، فقط با اتوبوس اینور اونور می رفت، نمی ذاشت منم بفهمم. البته کار شما با دخترای افاده ای الان خیلی سخته. نمونه بارزش خواهر خود من! اما به هرحال فقط بگرد دنبال یک زن زندگی.

6- دنبال شرکت زدن و این بند و بساطا نباش. فقط یه کار کن. یه پولی از بابات قرض کن، اصلا باهاش شریک شو، کار یه جا رو بگیر دستت، خودت بساز و بعد بفروشش. بارت رو می بندی.

7- تو زندگی هر کسی یک و فقط یک بار یه شانش اساسی میاد سراغش. اونو دریاب، بفهم و استفاده اش کن. استفاده نکردی، همه چی رو نباختی، اما خیلی چیزا رو از دست دادی.

8- زندگی، پول حلال در آوردن، زن گرفتن، سالم موندن، و اصلا همون زندگی کردن، واسه شما خیلی سخت تر از ماهاست. اینو نگفتم که ناامید شی، گفتم که حواست جمع تر باشه. شوخی شوخی همه چی یهو جدی می شه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 23:59  توسط رضا  | 

جانان

 

 

رسید قاصد و پیغام وصل جانان داد


نوید رجعت جان را به جسم بی جان داد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 22:19  توسط رضا  | 

روایت


شروع کردم کلی واسش حرف زدم. می بافم. می ریسم. می گم. یه موقع هایی سرش رو تکون می ده که دارم گوش می کنم و حرفتو قبول دارم. اما من هنوز مطمئن نیستم که گوش می کنه. و قبول داره البته. بیشتر دوس داره گوش کنه. گوش خوبیم هست انصافا برای من. اما معمولا چیزی برای گفتن نداره. نه... داره، نمی گه. اما نه اینکه نخواد بگه.( واسه همه هست، واسه این بیشتر. می دونی حرف هست، اما واقعا انرژی فعالسازی می خواد، بستر می خواد، یکی باید آدم رو را بندازه) مگه اینکه از چیزی شاکی باشه. اون موقع کلی واست حرف می زنه. بعد حرفامو اینجوری با مااهی کوچولو ادامه می دم که:

من: میدونی مشکل چیه؟

مااهی: چیه؟

من: ببین مرغ همسایه خیلی موقع ها واسه تو غازه و ...
یه جوری سر تکون می ده که من می فهمم خیلی قبول داره. اعتماد به نفس می گیرم.

مااهی: بعضی وقتا طاووسه اصن ( ریسه میره و سربع جدی میشه)

من: ...و آره دیگه، بدجوری همیشه مال بقیه به نظرت بهتر از مال خودته و خودتو دست کم می گیری. اعتماد به نفس نداری و به خودت مومن نیستی.
اینجا سرش رو تکون نمی ده و من می فهمم که با اعتماد به نفس با ایمانه مشکل داره. اما من ادامه میدم.

من: یعنی همیشه به نظرت... (میپره یهو وسط حرفم)

مااهی: البته اعتماد به نفسو قبول ندارما. ربطی به مرغ همسایه مون طاووسه نداره.
می دونستم که به اعتماد به نفسش اعتماد داره. و البته بیجا هم نیست. منم قبولش دارم.

من: نه، می دونی...(دارم فکر می کنم به تناقضی که بهش رسیدم تو حرفم) ببین... آره.... آره، تقریبا میشه گفت فرق می کنن. اما اشتراکای زیادی دارن. من منظورم مشترکات اعتماد به نفس داشتن و اون قضیه اس.
فک می کنه چن ثانیه تا تحلیلش کنه.

مااهی: آره خوب. اشتراکاتشو منم قبول دارم، اما توام قبول کن که دو تا بحث مجزا هستن این دو تا.
راحت می پذیرم.

من: از طرف دیگه، من هم به دلایلی که بهشون رسیدم و می دونم از کجا آب می خورن، از اون طرف افتادم و بعضی وقتا زیادی خودمو قبول دارم.

مااهی: بعضی وقتا خیلی زیادی اصن (می خنده و من بی توجهی میکنم و جوری حرفم رو ادامه می دم که انگار موقع حرف زدن من نباید مسخره بازی درآری، اما نمی دونم می دونه که جدا داره خوب کاری می کنه و منم خداییش به جا قیافه می گیرم یا نه؟!)

من: البته همونظور که گفتم من فکر کردم و دلایلش رو هم فهمیدم. اما موضوع اینه که ما جفتمون داریم بی راهه می ریم و مسیرهایی رو که برای رسیدن به موفقیت تو خیلی از قسمتهای زندگی انتخاب کردیم به این دلایل بازدهی خیلی بدی خواهند داشت. این راه تعادل نیست. اگه می شد این اخلاقای منو تو رو ترکیب کرد هم باز این ترکیب به جای منتهی شدن به یک رویه متعادل، راه اشتباه رو دو برابر می کرد.
سر تکون می داد و قبول داشت. احساس کردم می خواد حرف بزنه. دیگه نمی خواستم بترسه از حرف زدن. ترس از اینکه مبادا دل منو بشکونه یا ناراحتم کنه و خودشم پشیمون شه از قدمی که در راه اصلاح برداشته. یه جوری تو حرفام مطمئنش کرده بودم که انقدر اصلاح طلب هستم که این محافظه کاریها فقط کار رو خرابتر می کنه.

مااهی: و این باز هم برمی گرده به حرفای قبلیمون. عمل گرایی و نتیجه بینی.

همیشه می دونستم بزرگترین مشکلی که با خودش و همه چیزها و کسانی که از خودش می دونه، داره اینه. و همیشه خواستم خودشو به خودش اثبات کنم. اما هنوز نتونستم. اون نتیجه می خواد و اکثرا هم به نتایج حتی بعضی وقتا درخور توجه هم قانع نمی شه. فقط قسمتی از این قضیه تحت عنوان ایده آل گرایی قابل تقدیره. بقیه اش همونطور که گریبان مااهی رو گرفنه، بازده زندگی رو پایین میاره. ضمن اینکه انصافا این موضوع هم نقطه قوتیه که اگرچه معمولا راضی نیست از داشته ها و به دست آورده های خودش و مال بقیه رو بالاخره یه جورایی بهتر می بینه، اما این نشات گرفته از همون اعتماد به نفسیست که از به دست آورده های قبلی خودش و اطرافیاتش کسب کرده. یه جورایی توقع زیاد بجا! انتظار لذتی بزرگ که  شیرینیش رو قبلا چشیده و حالا هر چیزی که اون مزه رو نمی ده که. و اینجوریه که دنبال اتفاق بزرگ و لذتهای عمیقه و خیلی وقتا اینو از من می خواد. اما نه به طریقی که موجب پیشرفت بشه. وگرنه چه انگیزه ای از این بالاتر.

من: آره، قبول دارم. ما نیاز به دیدن نتیجه و تلاش یا همون عمل داریم. تو همین راه هم هست که اگه می خوایم اشتباه نریمش، باید اون اخلاق های اشتباهمون رو کنار بگذاریم. تو برو حواست باشه انقدر تو زندگیت مال خودت رو مرغ نبینی و مال بقیه رو طاووس. من هم باید مراقب باشم که انقدر به کم راضی نشم. به وسط قانع نباشم. به ماکزیمم هم اگر نرسیدم، به هدفی که برای خودم تعیین کردم برسم. ببین اصلن موضوع اینه که آنکس که بداند که نداند، خیلی خوب است...

یه لحظه جفتمون به هم نیگا می کنیم می زنیم زیر خنده.

پ.ن: این نوشته صرفا برای راه افتادن دستهای یخ زده ماست. اگرچه بسی لذت بردیم از این نوع روایت خودمان ها.

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 13:5  توسط رضا  | 

ذکر بدون منبع!!

 

حالا به درک که این صفحه  را دوست داشتم .. که تو را .. بگذار تمام آنچه از دست رفتنی است از دست برود .. بگذار باد بیاید در کوچه های بن بست .. بگذار  که به دست هایت اعتراف کنم .. که عشق کار ما نبود .. بخدا کار ما نبود آقا .. تقصیر پسر همسایه است که شیشه ی شما شکست ... من توی کوچه بازی می کردم .. که تو از آن سو آمدی با دو زنبیل زیبایی .. و من زندگی را از دست هایت گرفتم .. گذاشتم روی زمین .. و زمان را بوسیدم .. آمدم به اینطرف روز و شب که تمامی ندارند انگار .. عشق کار ما نبود آقا .. بخدا تمام فرودگاه ها دروغ می گویند .. مثل سگ .. مهرآباد تو را به آینده نمی برد .. پرتت می کند توی گذشته .. توی ولیعصر .. پشت چراغ قرمز چمران .. که مادرم می گوید دیگر نیست .. انصافت کجاست آقای قالیباف؟ .. من پشت آن چراغ زندگی کرده ام ! .. من به شاخه های مریم توی دست آن کودک جوانی داده ام .. لعنت به این دقیقه اگر دروغ بگویم .. عشق کار ما نبود آقا .. درست .. اما به همین ساعت قسم ... که دیگر هیچ چراغی قرمز نمی شود ... توی آن تهران بزرگ ... عشق به وطن .. کنار میدان آزادی ... مقوا به دست ایستاده است که : گوسفند تازه موجود است !! .. حیف پایتخت .. حیف گذشته .. حیف حالا .. حیف فردا .. که نه من تو را می شناسم نه تو مرا .. حیف این صفحه که نفس های آخرش را می کشد .. حیف تو .. که حالا دیگر توی خاطراتم پیدایت نمی کنم .. حیف تو که حالا ... حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی! ...

 

پ.ن: من خیلی وقت است که این نوشته را دوست دارم..

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 0:52  توسط رضا  | 

a few times

 

I guess when you're young you just believe there'll be many people with whom you'll connect with. Later in life you only realize it only happens a few times...

 

پ.ن : دیالوگی از فیلم before sunset  که جایی خونده بودمش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 11:50  توسط رضا  | 

با کریمان کارها دشوار نیست

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 22:46  توسط رضا  | 

دل بر آمدگی

 

پا بدهد، رگبار باران اگر باشد، کوله ای برمی دارم و دور می شوم. می روم، زیاد. بالاخره این دنیا آخری دارد، پیدایش می کنم، آنجا که مرز استیصال خداست در آفرینش دنیا.

نمی دانم، دره است، دیوار است، عدم است، هر چه هست همانیست که من می خواهم. به طرفش می ایستم، سرم را بالا می گیرم و زیر رگبار فریاد می زنم. تا صدا هست ، داد می کشم. آنقدر که مطمئن شوم همه حرفهایم را زده ام.

آنوقت  دیگر مرگ تنها چیزیست که آنجا شهوتش امانم نمی دهد...
من، خدا، عدم...
اجابتش می کنم.

 

پ.ن: غمت در نهانخانه دل نشسته. بی خیال دنیا، خودت می گفتی ارزش نداره.

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 0:53  توسط رضا  | 

فال سعدی به روایت عباس کیارستمی

 

 

ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است...

 

 

پ.ن: بخند. شاید این بهترین چیزی باشد که می توانسته باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 0:48  توسط رضا  | 

با خود مهربان باش

 

خلاصه زندگی ماهاس دیگه. جالبه. هیجان انگیزه. سخته. کوتاهه.

میرم تو 360. می بینم اون رفیقمون بازم عکسشو عوض کرده، دمش گرم، چه انگیزه قوی ای داره. بماند که عکسش، 360 درجه با خودش فرق داره ها.
میرم همزمانن تو وبلاگ یکی دیگه. این یکی پسره و عاشق پیشه. به خدا انقدر دوس داشتم می تونستم یه کاری کنم اون دختره زبون نفهم حالیش شه که این پسره آدمه می نیمم. می تونی بین آدم و عاشق فرق نذاری؟ البته اگه می تونستم اول به پسره حالی می کردم که بابا این دختره هم آدمه ماکزیمم. کاریش نمی شه کرد.
در کنار همه اینها یه احمقی داره تو زندگیش رو یه اعتقاد و باور خاصی راجع به آینده اصرار می کنه. یعنی عقیدشه، اما نمی خواد بهش فکر کنه. می خواد حتی پیش خودشم فقط روش اصرار کنه. احمقه دیگه. دکتر گتمیری می گه هرچی رو یه موضوع بیشتر با اطمینان حرف بزنی احمقتری. اینه.

یکی از دوستام درباره رابطه بین لذت و بدی ازم می پرسید که چرا هر چی کار لذت بخشه، بده. یه کاری کرده بود که تو عرف صواب محسوب نمی شه و حالشو برده بود و می گفت چرا همه کارای لذت بخش بدن. من گفتم بهش که به نظر من، موضوع این نیست که هرچی کاره بده لذت بخشه یا هرچی کار لذت بخشه بده یا یه همچین تعریفای آسون کننده ای. اصولا ما کارهای بد رو یا به صرف لذتشون انجام می دیم و کاری نداریم که با چه ارزشهایی در تضاد هستن؛ یا به خاطر بد بودن و لذت انجام یک ضد ارزش به واسطه مخالفت با اون یا لج کردن با صفت بدی که روی این کار گذاشته شده دست به اون کار می زنیم. مثلنا، ما می دونیم که مشروب خوردن خوب نیست. حداقل با یک سری از ارزشها در تضاده ( نه صرفا ارزشای دینی دیگه)، اما در عین حال می دونیم که حال هم می ده. اما یه موقع به صرف فازی که می ده می خوریم، یه موقع صرفن به خاطر انجام یک ضد ارزش که مثلا اعتقادات مذهبیه بابامونه و می خوایم باهاش لج کنیم. پس می بینمم که مث یه همچین مثالی، لذت ممکنه اصلا بد نباشه ( ویسکی می خوری، حالشو میبری و این کلا ضد ارزشهاییه که برای تو ارزش نیستند). یا بد، ممکنه اصلا لذت نباشه ( می خوری فقط یا بیشتر، واسه اینکه مخالفتت رو با اعتقادات مذهبی پدرت ثابت کنی). که خوب البته این مثال کم و بیش با اختلافاتی قابل تعمیم به خیلی لذات دیگه هست که جنبه خوبی ندارن. مثل اولین چیزی که شاید به ذهنتون اومده باشه وقتی آدم از لذت و ضد ارزش صحبت می کنه که همانا قضیه ث ک  س باشه، یا چیزای دیگه ای مثل سرعت تو رانندگی، پرخوری، سیگار کشیدن و خیلی چیزای دیگه. پس اولین چیزی که باید مشخص بشه اینه که ما داریم از انجام یک کار بد لذت می بریم یا یه لذتی رو می بریم که از قضا به هر علتی بده. در شق اول موضوع به مسائل روان شناسی و جامعه شناسی بر می گرده. مالیخولیا داره، الکی می خواد یه کار بد کنه، یا نه به علت جو حاکمه جامعه می خواد مخالفت کنه. این به کنار. مریضه دیگه. در شق دوم اما دیگه تو یا باید مشکلت رو با بد بودن قضیه حل کنی، یعنی بگی بی خیال قانون و 140 تا تو کردستان بری، یا خویشتن داری کنی و به احترام قانون یا عنایت به عقل سلیم با سرعت مطمئنه (؟!) حرکت کنی. یعنی به عواقب این لذت فکر کردی و بی خیال شدی. اینجوری دیگه اصلا این سوال پیش نمیاد که چرا بیشتر کارای لذت بخشه بدن. پیش هم اومد، می دونی که چون به تجربه عاقبت خوبی نداشتن. فهمیدی؟ من که نفهمیدم.


و البته:
دستى براى نوازش و
زانوئى براى رسيدن اگر مانده است
با خود مهربان باش،
اگرچه تو نيز دروغى مى‏گوئى گاهى مثل من
دروغت را چون قندى در دهان گسم آب مى‏كنم
با خود مهربان باش.
نبودم اگر نبودى،
دروغ تو را
خار تشنه كاكتوسى مى‏بينم
كه پرندگان مهيبت را دور مى‏كند
به پرنده كوچك پناه مى‏دهد،
سقف دارد راستى
كف ناراستى ناپديد است.

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 23:57  توسط رضا  | 

نان بازو!

 

این دیگه کاملا از خودمه. بخونش اینو :دی

به نظر من هر رابطه ای ( از هر نوع و در هر سطحی) اگر فاقد عنصری به نام ایثار باشه، شک نکنید که جایگزین بهتر اون رابطه، وجود خارجی داره.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 23:36  توسط رضا  | 

دزدکی!

 

بخونید. قشنگه. مال من نیست. من چند وقتیه نوشتنم نمیاد. چه برسه به اینکه اینقدر قشنگ بخوام بنویسم:( مشخصه که نوشته یک پسر نیست! )

 

دو سه روزی می‌شود که گير کرده. يک غرهايی که مخصوص همين روزهاست. نه که تازه باشدها، نه؛ سال‌خورده‌تر از اين حرف‌هاست. اما مثل يک هم‌چين پريروزهايی هی داغ دلش تازه می‌شود و می‌آيد بالا، تا بريزد بيرون و خلاص.
دلم خواسته بگويم «خوب که چی؟»، گيرم رفتی و از جلوی چشم من قايم شدی و پای حرفت هم ايستادی و هنوز هم دوام آورده باشی، دوام آورده باشيم؛ کجای قصه‌مان عوض شد که از حالا به بعد بشود؟ هنوز من همان آدم هميشه‌ام، تو همان؛ دوستی‌هامان و هم-رنجاندن‌هامان و غرهامان و خواسته‌ها و ناخواسته‌هامان هم همان. گيرم سال به سال سراغی از هم نگيريم و، من که هستم توی وبلاگم، تو اما رد گم کنی و آفتابی نشوی. وبلاگم را که می‌خوانی، روال روزهام را که می‌دانی؛ نمی‌خوانی/نمی‌دانی؟
هه، بی‌خيال دوست‌جان، لااقل من و تو ديگر آن‌قدر جوان نيستيم که به اين خوش‌خيالی باشيم که، هستيم؟ موهامان هم که به سلامتی دسته دسته سفيد شده، در آسياب همين حوالی. اين‌جورهاست که يک وقت‌هايی مثل پريروزها، دلم می‌گيرد که ای بابا، آخرش هم ياد نگرفتيم به خودمان سخت نگيرانيم. کاش لااقل چيزی عوض می‌شد، دردی درمان می‌شد، گشايشی می‌شد، نمی‌دانم. اما اين‌را می‌دانم که بعضی دوستی‌ها هست که ديگر کارش از زمان و مکان می‌گذرد. می‌روی توی رگ و پی آدم. صبح به صبح تا شب به شب با تو هست، بی‌که ببينی‌ش، بی‌که حواست باشد. حالا من اين‌ور دنيا باشم، تو آن‌ور دنيا، من بی‌خبر، تو باخبر... چيزهای خيلی کوچک‌تری هست که در کسری از ثانيه ياد هم می‌آوردمان، آن‌ها را که نمی‌شود قايم کرد که، می‌شود؟
نمی‌دانم..
اين‌ها را هم که گفتم، گمانم از سر دل‌تنگی بود که يک‌هو سرريز کرد. وگرنه که لابد صلاح کار مملکت خويش را خودت می‌دانی.
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 0:33  توسط رضا  | 

ملودرام!

 

من چه دفاعی دارم از خودم بکنم آقای قاضی

من بی دفاعم

همه سهم بنده از زندگی کار کردن در زیر زمین اداره بایگانی بود، لای پرونده ها

من ساده بودم، من همه چیز را باور می کردم

سرم به کار خودم بود، من شریف بودم

من مقاومت کردم تا حد توان؛ اما من توانم کم بود

بنده ضعیف بودم برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران

من به همه احترام می گذاشتم

و من شروع کردم به بازی کردن

و من شروع کردم به سرگرم شدن

و بعضی وقت ها یادم رفت که کجا هستم

و همه اینهایی که گفتند مال من نیست

حق من نیست

من اشتباهی ام

من از اولش هم اشتباهی بودم

تقصیر من بود؛ تقصیر دیگران هم بود

اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی برای خودم برنداشتم

من هیچ چیز رو در جیبم نذاشتم

من از سهم کسی نزدم

من فقط اشتباهی بودم

خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی رو خراب نکردم

خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم

من فقط اشتباهی بودم

حالا من مانده ام و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم

من از هیچ کسی توقعی ندارم

خدایا تو من رو ببخش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 23:59  توسط رضا  | 

سرطان زندگی

 

الان دوست بابام خونمون بود. دختر ۹ ساله اش سرطان داره. تومور مغزی.


من اما هیچی ندارم... دیگه سنم گذشته از این که بپرسم چرا. الان فقط غصه می خورم. نه به حال اون، که سنم از این کار هم گذشت. به حال خودم... که سنم داره می گذره...

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 21:24  توسط رضا  | 

تردید!

 

خوب گوش بگیر ببین چی میگمت:

" انسانهایی که تردید دارن همیشه به دیگران این اجازه رو می دن که به جای اونا تصمیم بگیرن و دیگران هم همیشه اول به فکر منافع خودشون هستن".

 

پ.ن: و من دیگر برای همه کسانی که همیشه در جملاتشان از کلماتی مثل " دیگر"، " همه" و " همیشه" استفاده می کنند تاسف می خورم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 22:11  توسط رضا  | 

اندر احوالات دلتنگی

 

دلتنگی یعنی خلا تدریجی یک تکه بایسته از وجود ما.

پ.ن: من فهمیدم چی گفتم. خلا تدریجی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 11:35  توسط رضا  | 

و همین...

از سهراب سپهری درنيويورك
به احمدرضا احمدی در ايران
اينجا پرنده ای نيستكه صدايش باشد

احمدرضای عزيز، تنبلی هم حدی دارد. اين را می دانم. ولی باور كن فكر تو هستم. و سپاسگزار نامه هايت. من به شدت در اين شهر مانده ام. آن هم در اين شهر بی پرنده و نا درخت. هنوز صدای پرنده نشنيده ام (چون پرنده نيست، صدايش هم نيست.) در همان اميرآباد خودمان توی هر درخت نارون يك خروار جيك جيك بود. نيويورك و جيك جيك؟ توقعی ندارم. من فقط هستم. و گاهی در اين شهر گولاش می خورم. مثل اينكه تو دوست داشتی و برايت جانشين قورمه سبزی بود. الهام گولاش كمتر است. غصه نبايد خورد. گولاش بايد خورد، و راه رفت، و نگاه كرد به چيزهای سرراه. مثل بچه های دبستانی، كه ضخامت زندگي‌‏شان بيشتر است. می دانی بايد رفت بطرفِ و يا شروع كرد به. من گاهی شروع می كنم. ولی هميشه نمی شود. هنوز صندلی اطاقم را شروع نكرده ام. وقت می خواهد. عمر نوح هم بدك نيست. ولی بايد قانع بود. و من هستم. مثلا يك چهارم قارقار كلاغ برای من بس است. يادم هست به يكی نوشتم: چهار سوم قناری را می شنوم. می بينی، قانع تر شده ام. راست است كه حجم قارقار بيشتر است، ولی در عوض خاصيت آن كمتر است
مادرم می گفت قار قار برای بعضی از دردها خاصيت دارد

من روزها نقاشی می كنم. هنوز روی ديوارهای دنيا برای تابلو جا هست. پس تندتر كار كنيم. بايد كار كرد. ولی نبايد دود چراغ خورد. اينجا دودهای زبرتر و خالص تری هست. دودهای با دوام و آب نرو. در كوچه كه راه می روی، گاه يك تكه دود صميمانه روی شانه ات می نشيند و اين تنها ملايمت اين شهر است. و گرنه آن جرثقيل كه از پنجره اطاق پيداست، نمی تواند صميمانه روی شانه كسی بنشيند. اصلا برازنده جرثقيل نيست. اگر اين كار را بكند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است. توی اين شهر نمی شود نرم بود و حيا كرد و تهنيت گفت. نمی شود تربچه خورد. ميان اين ساختمان های سنگين، تربچه خوردن كار جلفی است. مثل اين است كه بخواهی يك آسمان‌‏خراش را غلغلك بدهی
بايد رسوم اينجا را شناخت. در اينجا رسم اين است كه درخت برگ داشته باشد. در اين شهر نعناء پيدا می شود، ولی بايد آن را صادقانه خورد. اينجا رسم نيست كسی امتداد بدهد. نبايد فكر آدم روی زمين دراز بكشد. در اينجا از روی سيمان به بالا برای فكر كردن مناسب تر است. و يا از فلز به آن طرف. من نقاشی می كنم، ولی نقاشی من نسبت به گالری های اينجا مورب است. نقاشی از آن كارهاست. پوست آدم را می كند. و تازه طلبكار است. ولی نبايد به نقاشی رو داد، چون سوار آدم می شود

من خيلی ها را ديده ام كه به نقاشی سواری می دهند. بايد كمی مسلح بود، و بعد رفت دنبال نقاشی. گاه فكر می كنم شعر مهربان‌‏تر است

ولی نبايد زياد خوش خيال بود. من خيلی ها را شناخته ام كه از دست شعر به پليس شكايت كرده اند. بايد مواظب بود. من شب‌‏ها شعر می خوانم. هنوز ننوشته ام. خواهم نوشت

من نقاشی می كنم. شعر می خوانم. و يكتايی را می بينم. و گاه در خانه غذا می پزم و ظرف می شويم. و انگشت خودم را می برم. و چند روز از نقاشی باز می مانم. غذايی كه من می پزم خوشمزه می شود به شرطی كه چاشنی آن نمك باشد و فلفل و يك قاشق اغماض

غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ايراد می گرفتم كه رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمايل به كبودی است. آدم چه دير می فهمد. من چه دير فهميدم كه انسان يعنی عجالتا

ايران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفكران بد و دشت های دلپذير

و همين

نيويورك، سوم رمضان

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 22:29  توسط رضا  | 

یکی درد و یکی درمان پسندد

 

حالا هی زور بزن. عاشق است بابا. عاشق نمی فهمد ( اگر گفت ازش نپذیرید، چون نمی فهمد چه می گوید ) که لذت خواستن، تنهایی گریستن، از دور دیدن، نقش بازی کردن، رفتن و نرسیدن، چیزی ورای شوق ملکوتی لحظه وصال است. حالا هی زور بزن.


پ.ن: یکی وصل و یکی هجران پسندد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 21:29  توسط رضا  | 

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

 

 

جای شما خالی الان داشتم مقادیری به بوسه می اندیشیدم ...

" آفت عشق وصل است و بوسه "

از وصال می نویسم.  

 


 

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 13:43  توسط رضا  | 

پایان نامه...

 

اول کلام، مخلص همه خوانندگان حقیقی و مجازی و روکار و یواشکی و غیره و ذلک این مجازیات مان هستیم به غایت. عرض به حضور انورتان که سال رو به اتمام است و ما محکوم به نوشتن چیزکی برای این ور سال. حکم هم از طرف هیچ بنی بشری نیست جز یه چیزی تو وجود خودمان که نمیشناسیمش. غرضی هم بر روده درازی نیست، انشالله البته! کم گوییم و گزیده.
آنستلی اسپیکینگ، سال بدی نبود. معیاری نیست متاسفانه برای سنجش، لیکن در کل که فکر می کنم، از سالی که گذشت چندان شاکی نیستم. اگرچه طبق عادت معهود، حسرت خیلی چیزهایی که از دست رفت یا به دست نیامده را می خورم، بی اهمیتهایش را هم. اما در مجموع چرتکه را که می اندازم، راضی ام الحمدلله.
از بعد خانوادگی، اتفاقات و مراسمات های (!) میمونی پدید آمد. پسرخاله و پسر عمه، رسما حکم تیره بختی خودشان را انگشت زدند و رفتند قاطی مرغ ها! بخت یارشان باشد و خداوندی که عشق را بر دلهایشان ریخت از این به بعد نیز یاورشان باشد. یکی دو تا مسافر آن دنیایی هم بارشان را همین امسال بستند، روحشان قرین رحمت الهی. زندگی هم، گوشه ای از آزمایشها و سختی هایش را نشان داد. به کرم خدا جوابش را دادیم اما، سخت بود...
در زمینه اجتماعی – دانشگاهی هم سال بدی نبود. ناشکری نکنیم، درس ها بد جلو نرفتند، اگرچه به آنچه می خواستیم نرسیدیم. با این حال، جای تلاش بسیار بسیار باقیست. روزهای تلخ و شیرین زندگی دانشجویی هم کم نبودند. شیرینیهایش به خاطرات پیوست و تلخی هایش به تجربیات. به هرحال، خاطره و تجربه، همه درس است و از جنس " هدی للمتقین "!
از نظر شخصی هم که به شما... یعنی ... شخصیست دیگر، گیر ندهید. اتفاقات خوبی افتاد. اگرچه همه موارد بالا، یک جورایی به این بعد شخصی مرتبط می شوند، اما در درون، زندگیم طوری پیشرفت که بتوانم سرم را بالا بگیرم و بگویم بزرگتر شدم، حال یکسال یا کمتر.
وبلاگ اما، سال بهتری نسبت به پارسال داشت. به شخصه راضی تر بودم. اینجا را خیلی دوست دارم. غریبه نیستید که، بارها آمدم که کرکره را پایین بکشم و تعطیلش کنم، اما شهوت نوشتن و لذت خوانده شدن، هر بار منصرفم کرد. توانستم خودم را جمع و جور کنم، توی گردباد ایستادم. جازده بودم اگر، اینجا هم تعطیل می شد. من وبلاگ نویس حرفه ای نیستم. علاقه ای هم فعلا به حرفه ای وبلاگ نوشتن ندارم، پس اگر قصوری بوده، معذورم دارید. دوست دارم از همین تریبون (!) از اندک خوانندگان دوست داشتنیم تشکر کنم که با نظرات کتبی و شفاهی و خصوصی و... و پیگیری هاشان، دل گرم به نوشتنم می کنند. انشالله سال آینده، پررونق تر ادامه می دهیم.
بدانید و آگاه باشید که ... این نیز بگذرد... اگر و فقط اگر شما هم شهامت گذشتن را داشته باشید.

                                                                                                                  سال نو مبارک
                                                                                                                    نوروز 1387

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 1:29  توسط رضا  |