تبليغاتX
یادداشت های مجازی - پایان عشقال...!

یادداشت های مجازی

ارزش عمیق هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد...

پایان عشقال...!

 

* صدای من را از خطه سرسبز عباس آباد استان مازندران می شنوید.
آدم است دیگر، گاهی وقت ها از شمال هم پستش می گیرد!


** " اگه من اونی باشم که تو می خوای من اون باشم، دیگه من من نیستم، من خودم نیستم، من یکی دیگه ام... "
مرگ خسرو شکیبایی هم از اون مرگ های تاثیرگذار بود... چقدر این روزها یاد هامون بودم... روحش شاد.


*** " ولی چشمهایم را بستم و گفتم، گفتم: خدایا من سوومان را می خواهم. خدایا اگر او نباشد من می میرم، ای الرحم الرحمین خودت می دانی، می بینی وقتی می بینمش چطوری می شوم" .


**** از بالاترین نقطه ساختمان نیمه کاره، هر بار هوس پایین پریدن می کنم. اگرچه از ارتفاع، زیاد می ترسم.
و این تمام داستان است...


***** دوس دارم داستان بنویسم. یه قصه بگم. می دونم چه جوری دوس دارم بنویسم. مثل کدوم کتابا، کدوم نویسنده ها دوس دارم بنویسم. اسمش رو هم می دونم چی می خوام بذارم. یه چیزی مثل "عشقال"...

****** " دختران شهر
    به روستا فکر می کنند
 دختران روستا
       در آرزوی شهر می میرند
  مردان کوچک
        به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
   مردان بزرگ
         در آرزوی آرامش مردان کوچک
                                                می میرند ...
   کدام پل
    در کدام جای جهان
               شکسته است
                 که هیچکس به خانه اش نمی رسد ؟ .. "

******* برای گفتن این مطلب پستی جداگانه احتیاجه، اما از آنجایی که نمی خواستم زیاد راجع بهش بنویسم و فیلم هندیش هم کنم، همین جا می گم که این وبلاگ هم با تمام نوشته های دوس داشتنی و خاطره انگیزش، به تاریخ پیوست. یعنی تمام......... خوب... همین...

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 1:34  توسط رضا  |